پیشکش به ساقیِ خُمار سپاه عمر سعد
جلسه پنج ساعته من با او در روزهای حبس و در حضور دو تن از دوستان قدیمی او میتوانست او را به خود آورد. امّا در همان نشست دریافتم که به او دیگر امیدی نیست و به اعماق سیاهچال ضلالت و گمراهی سرنگون شده.
«محمدنوریزاد» پدیدهی ناشناختهای نیست! تاریخ، امثال او را زیاد به خود دیده است و من سالهاست او را میشناسم. مخصوصاً از شش ماههی آخر حیات سیّد مرتضی! روزهایی که آقا مرتضی شدید و از همه طرف زیر هجمه و شانتاژ و باران تهمت و فحاشیِ مصادر قدرت قرار داشت و حتی یک لبخند یا سلام علیک مختصر میتوانست به او روحیه بدهد، نوریزاد به واسطهی نان خوردن در محضر اولیاء وقت جام جم، حق سفره را تمام و کمال به جا میآورد و از سایهی آقا مرتضی هم فراری بود، همین حضرت، بلافاصله بعد از شهادت آقا مرتضی در حیاط مسجد ارک، جلوی چشم صدها نفر، طفلک “سعیدقاسمی” را با میکروفن جام جم جلوی دوربین سیّار تلویزیون به باد سین جیم بسته بود و با ادعاهای درخور دایههای مهربان تر از مادر و با چشمانی خیس از اشکِ مصلحتی، به سبک آن تمساحِ معروف، از حاج سعید میپرسید: «چطور دلت آمد مرتضای ما را ببری توی آن میدان مین؟!» حاج سعید میگفت: «این یارو دیگه کیه؟! انگار اون میدون مین رو ما از قصد برای آقا مرتضی چیده بودیم و خودمون سید رو هُل دادیم روی مینِ والمر!»
بله، او را میشناسم، و از روزهایی که بدون روادید سوار بر قطار قلم زنان آزادهی پای کار انقلاب در مجلههای «اعتصام»، «سوره» و روزنامه «کیهان» شد تا روزهایی که کِشان کِشان خود را به قافلهی راوی سرخ جامهی «روایت فتح » رساند و برای خود آبرویی دست و پا کرد.
مجریِ سوپر انقلابیِ برنامههای هفتگیِ «گروه تلویزیونی جهاد» و روایت فتح که جنگ و جبهه را و شبهای حمله و خاکریز را تنها از رهآورد دریچه دوربین و قاب فیلمهای هنرمردان این دو گروه به تماشا نشسته، بعد از شهادت خونینِ علمدار روایت در سحرگاه ۲۰ فروردین ماه ۷۲ در قتلگاه شهیدان فکّه، همچون گندم نمایی جو فروش، بدون اعتقاد و ایمان به راه و رسم سید مرتضی آوینی و بی بهره از استعدادهای الهی سّیدِ شهید، ردای گشاد و غصبیِ جانشینی او را به تن کرد و شد یکی از خلفای بلافصلِ آقا مرتضی! نه، اشتباه نکنید! مطمئن باشید ادعای نداشتن اعتقاد و ایمان به راه سیّدالشّهدای اهل قلم، اتهام من به او نیست. اعتراف خود او نزد من است… بارها و بارها در حیاط نُقلی روایت فتح و در صحن و سرای مؤسسه شهید آوینی، مرا با افاضات و افشاگریهای شجاعانه! خود علیه خود، مبهوت و حیرت زده کرد.
او شیفتهی «دیده شدن» است. چه در قاب تلویزیون در کسوت مجری و چه در هیاهوی عربدهکشان و گردن کلفتان کذّاب که خوف و وحشتِ ناشی از برملا شدنِ نفاقشان را پشت کلمات آراسته شان پنهان کردهاند… و من همچون خیل جماعتی که این سیرک بازِ غیرحرفهای را میشناسند، داغ پاسخ دادن به العطشهای شهوتناک او برای بیشتر دیده شدن را بر جگرش گذاشتم و یازده نامه او را با سکوت پاسخ دادم. اما نامهی دوازدهم… از این به بعد بنای من بر سکوت نیست و این یادداشت ادامه مییابد و تبدیل به کابوس هولناکی برای او خواهد شد که تا زمان گریختنش از کشور و پناه بردن به آغوش گوسالههای سامری، همچنان که فرزند پیش قراولش «اباذر» را پیش از خود راهی کرد، پیوسته ادامه خواهد یافت. چرا که برای ثبت در تاریخ و حافظهی تاریخی این ملّت و باز برای روشن شدن اذهان جوانان پاک سرشت و دختران و پسرانِ بیگناه و مظلوم این آب وخاک، رسم جوانمردی نیست اگر حقیقت عیان نشود.
حضرت حقّه باز، در سلسله نامه پراکنیهای جاهلانهاش، در حالی دم از عدالت میزند که خود در تولیدات تصویریِ شرم آورش و در حالی که انبوه جوانان با استعداد این سرزمین در صفِ طویلِ تأمینِ حداقلها برای تولید آثارشان مانده اند، دست کم میلیاردها تومان از سرمایهی بیت المال مستضعفین را با ساخت فیلمهای غیرقابل پخش و کوتاه قد، به آتش کشید و از بین برد.
آنهایی که از نزدیک روحیهی این پهلوان پنبه را میشناسند، به خوبی میدانند که هر بار شکم او از انباشت سکّهها تهی میشود، فریاد و عربدهی او برای باجگیری و دریدن یقهها به هوا میرود. و هر وقت ساکت است، یعنی که سر در آخور فرو برده است!
کسی که در ایّام حبس، به جای تدبّر، تأمل، تأدیب و تفکّر، دوره آموزش جنگ روانی توسط استاد و هم بندِ خود «مصطفی تاجزاده» را بهصورت جهشی پاس نموده، ای کاش میدانست همچون ابزاری موقّت و یکبار مصرف، آلت دستِ اربابان و استادانِ خبرهی خود قرا گرفته است. ای کاش به جای هوای خود بزرگ بینی و هوسِ نصیحتِ دیگران و ژست قهرمان گرفتن، سری به خانهی زنان رنج دیده و بیپناهی میزد که از ترس آبرو و آزارهای او آرام و قرار ندارند و حقوق بالا کشیدهی آنان را پرداخت میکرد. ای کاش میشد به مردم و خانوادهی او بخشهایی از نفاق و نهان کاریهای او را نشان داد، افسوس!
نوریزاد اکنون به جُرثومهای لجوج تبدیل شده که راه بازگشت ندارد، مگر اینکه توبه کند و جبران مافات، که بعید میدانم چنین توفیقی یابد. او یکی از بزرگترین اختلاس کنندههای فرهنگی است و اعتقاد دارم شکم او انباشته از حرام و گندابههای متراکم است و بدن او آغشته از نجاست! وگرنه این همه چِرک و عفونت کجا و قلم و زبان یک مسلمان آزاده کجا؟! از این روی به تأسی از پیشبینیِ سیّد و سالار شهیدان، حضرت ابا عبدالله (ع) انتظار شنیدن و اثر کردن سخن حق و تأثیر در او با این شکم متورم از حرام، خیال باطل است.
اگر اینطور بود، جلسه پنج ساعته من با او در روزهای حبس و در حضور دو تن از دوستان قدیمی او میتوانست او را به خود آورد. امّا در همان نشست دریافتم که به او دیگر امیدی نیست و به اعماق سیاهچال ضلالت و گمراهی سرنگون شده.
گفتنیهای بسیاری با او داشتم که در آن جلسه گفتم، و به او یادآوری کردم که هزار هزار جوان مؤمن و عاشق و با استعداد، امروز خود را برای مصاف و رویارویی با اولیاء الشیطان آماده کردهاند و برای نبرد آخر الزمانی پا میکوبند، و ریزشهای سوخته و خودفروشی از جنس تو را به حساب نمیآورند. جوانانی را در این میهن عزیزتر از جانم میشناسم که امثال تو به دامنهی قلهی وجودی آنها هم نخواهید رسید. از هر راهی رفت که از استدلالهای منطقی و انسانی خلاص شود، راه خود را بسته دید، لاجرم فریاد میکشید و از کوره در میرفت.
نوریزاد با وجودی که بارها بر سر اختلاف عقیده با سیدمرتضی آوینی درگیر شده بود و مبانی اعتقادی و فکری آقامرتضی را از اساس باور نداشت و این را بارها و علنی بر زبان رانده بود، امّا استعداد و اشتهای زیادی داشت تا بعد از شهادت سید، خود را بهجای او جا بزند و همچون میراث خواران یا به قول قُدما: مرده خورهای حرفهای، خود را بر گُردۀ دوستداران و دلدادگان راه سیّد، تحمیل کند.
او حتی لیاقت این را نداشت که تا ظهور خورشید همراه این قافله بماند، حتی عرضه و توفیق نان خوردن از سفرهی همیشه گستردهی آوینی را هم نداشت چرا که راه و رسم سید، هنر مرد بودن است نه مزدورِ اجنبی شدن!
یقین دارم که عملکرد امروزِ او بخشی از پروژه دشمن است و او در پازل جبههی نفاق بازیگر شایستهای است.
اما اساساً دعوای من فراتر از قد و قوارهی نوریزاد است. امروز یقهی آمریکا و اسراییل در دست ماست و ما را حتی با کوتولههایی مثل اربابان «فتنهگر» و« انحرافی» او هم کاری نیست. نظام ما، نظام رئوفی است، آنقدر رئوف و مهربان که با آفتابپرستانِ دستمالی شدهای از جنس نوریزاد، با مدارا رفتار میکند و بهجای زندان اوین، هتل اوین میبرد مخالفینش را، نمونهاش آزادیِ امثال اوست و آزادی قلمها و زبانهای دریدهشان.
همه به یاد میآورند سالهای قبل از این چرخش رسوایی آفرین او را که با تیزی قلم خود چیزی برای هم بندهای امروزین خود باقی نگذاشته بود. هم ما و هم همسایهها و همنفسهای امروز او بر سر مواضع خود مانده ایم، این محمد نوریزاد است که بعد از پرده دریهای گستاخانه و ریش فروشیهای بی ریشه خود، قافیه را تنگ دیده و حالا که این سو جایگاهی ندارد، به صف آرایش گرفتهی اصحاب یزید و سپاه عمر سعد پیوسته. هر چند که نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این ست. تمام آن رجّالهها، سر قَتَلهها و شیعه نماهای بیوفای سپاه کوفه هم امروز همدم و یاور نوریزادها شده اند. و کسانی را که تا دیروز «مولای» خود خطاب میکرد، امروز در داستان او تبدیل شده اند به شمر و خولی و سنان و حَرمله.
گفتم حَرمله یاد کربلا افتادم و یاد لقبی که یکی از سران فتنه در شب نشینیِ منزل نوزی زاد به وی اعطا کرد و او را« حُرّ»زمان نامید! مطمئنم اگر همین حالا و در همین ماه عزای آل البیت (علیهم السلام) خود را در آیینه ببیند، متوجه تغییر شدید سیمای خود خواهد شد. کافی است عکس سالهای ماضی و دور خود را کنار قاب آیینه بچسباند و خود را بار دیگر و این بار با چشمِ باز با چهرهی امروزش مقایسه کند، شک ندارم که به جای«حُرّ»، «حَرمله» را خواهد دید! بله حرمله؛ حرملهای که در میان رجّالههای قشون کوفه و با تیر سه شعبه از گلوی علیاصغر شش ماههی حسین هم دریغ نکرد، امروز در میان همان قشون و با دست به قبضهی شمشیر به سمت قامت رشیدِ سکاندار سفینهی عاشورایی انقلاب هجوم میآورند. امّا هیهات! که کربلا تکرار شود. امروز دیگر با فرمول ۹دی باید در مورد سیدناالقائد صحبت کرد نه با فرمول کوفه! همهی حرف نسل ۹ دی این بود که ما کوفی صفت نیستیم و عاشورایی تا آخر ایستادهایم.
…چه زیبا گفت:
دنیا اگر از یزید -بخوانید حرمله- لبریز شود ما پشت به سالار شهیدان نکنیم
دیگر چه برای گفتن مانده است جز: یا اباعبدالله، برئت الی الله و الیکم منهم و من اشیاعهم و اتباعهم و اولیائهم …
بدورد تا فرصتی دیگر
احسان محمّدحسنی
برگرفته از سايت شيرازه
با توجه به معصوم نبودن ولي فقيه و احتمال خطاي او آيا انتقاد از ولي فقيه جايز است يا خير؟
پاسخ:
در استنباط احکام و قانون الهي که ديگران تخصص ندارند جايي براي انتقاد نيست لکن در تشخيص موضوعات نه تنها انتقاد از رهبري جايز بلکه يکي از حقوق وي بر مردم و متخصصان در هر موضوعي ميباشد و براساس قانون النصيحهْْ لائمهْْ المسلمين ـ که به معناي پند و اندرز نميباشد بلکه بهمعناي خيرخواهي و نصرت ولي امر است ـ هرگاه افرادي يقين کردند رهبري خطا کرده بايد بهصورت صحيح او را متوجه کرده و مصالح امت اسلامي را اصل قرار دهند لکن در انتقاد از رهبري بايد موارد فراواني رعايت شود که مهمترين آنها عبارتند از:
1. انتقاد در جايي معني دارد که خطاي رهبري در تشخيص مصداق قطعي و يقيني و منطقي باشد نه براساس حدسيات و گمانها و يا تحت تأثير شايعات، اخبار غير واقعي و جريانسازيها.
2. انگيزه از انتقاد بايد اصلاح و خيرخواهي و کمک به رهبري باشد نه برتريطلبي، عيبجويي، انتقامگيري و امثال آن.
3. انتقاد از ولي فقيه بايد با رعايت ادب اسلامي و حفظ شأن و جايگاه ولايت و حفظ قداست رهبري انجام گيرد و با توهين و تحقير و تضعيف همراه نگردد.
4. انتقاد بايد انسجام و اقتدار امت اسلامي و جايگاه رهبري را متزلزل ننمايد و موجب بهرهبرداري دشمنان نگردد.
5. همواره بايد توجه داشت که در بسياري از موارد علت تصميمات و موضعگيريهاي رهبري که بيش از هر کس بر مصالح امت و نظام اسلامي و نقشههاي دشمنان تسلط کامل دارد، براي اکثريت افراد قابل تشخيص نيست و نبايد در انتقاد از رهبري عجله کرد و بدون توجه به مباني تصميمگيري و اقدامات رهبري انتقاد کرد. يکي از پيامهاي داستان حضرت خضر و حضرت موسي عليهما السلام همين است که نبايد براساس ظواهر و فهم خودمان به ولي خدا اعتراض و انتقاد نمائيم.
* شيوه انتقاد
براي رعايت شرايط فوق بهترين شيوه انتقاد از ولي فقيه آن است که هرگاه در موضوعي خطا و اشتباه تأثيرگذار رهبري قطعي و يقيني بود آن را به صورت مکتوب يا شفاهي به اعضاء مجلس خبرگان، دبيرخانه آن مجلس و يا نمايندگان و مسئوليت مرتبط با رهبري منتقل شود تا آنها آن را به رهبري منتقل نمايند و از طرح آن در صحنه جامعه که موجب تضعيف ولايت ميگردد ، خودداري گردد.
ماه ميهماني خدا بر شما مبارك . اميدوارم ان شاا... بتونيم حق مهماني رو ادا كنيم .
"و
هنگامي كه بندگان من از تو درباره من سوال مي كنند بگو من نزديكم دعاي دعا
كننده را به هنگامي كه مرا مي خواند اجابت مي كنم . پس بايد دعوت مرا
بپذيريد و به من ايمان بياوريد تا راه بيابيد. / سوره بقره آيه 186 "
سلام
اونجوری که من شنیدم امروز ظاهراً تولد جناب میر حسین موسوی است (لعنت خدا بر او باد). نمی دونم راسته یا دروغ . ولی بچه ها می گفتن ظاهراً قراره براش جشن تولد ملی بگیرن . اونجوری هم که منافقان و ضد انقلاب ها اعلام کردند قراره همه نوکرها و عمله هاشون هم توی خیابان های ایران رقص و پایکوبی راه بیندازن . جای شمعش هم سطل زباله آتش بزنند . نمی دونم دیگه چی باید گفت . اخه خیلی واضحه . امروز جنگ میان حق و باطل علنی شده . امروز همه می بنن همه دنیا از کشورهای عربی گرفته تا کشورهای غربی بر ضد دولت ها و حکومت هاشون قیام می کنند. این قیام ها همونطور که امام ما خامنه ای (روحی فداک) گفته نه برای شغل و نان و شکم است که برای معنویت و ارضای روح حق پرستی و حقیقت جویی انسان است . انسانی که تنها و تنها بندگی خدا راه سعادت و کمال اوست.
همونطوری که قبلاً هم گفتم اونهایی که مدعی روشنفکری و آزادی هستند از همه مستبد تر و کوته بین تر هستند . آخه چرا دست از سر این مردم بی گناه بر نمی دارن . هرچی دلشون می خواد درباره بسیجی ها و پاسدارها و نظامی ها و همه مسولین می گن اونوقت می گن آزادی نیست . مدعی روشنفکری و دموکراسی هستند . مگر همین بسیجی ها و پاسدارها و نیروهای نظامی و مسولین و همه اونهایی که حقیقت رو پیدا کردند و اون هم اطاعت از ولایت فقیه است جزء این مملکت و این مردم نیستند . آخه چرا نمی خوان مردم رو در 22 بهمن ببینند . من بازم به همه می گم تا دیر نشده دست از ساز مخالف زدن بردارند . دستشون رو از دست شیطون در بیارن .
البته طبق آخرین اخبار به گفته خبرنامه های موج سبز جنابان میر و مهدی در حصر و بازداشت هستند. اگر این خبر حقیقت داشته باشد و اگر آب خنکی گیرشان آمد گوارای وجودشان . چرا که پس از این باید جوابگوی ۰۰۰/۰۰۰/۷۰ ایرانی باشند .
و در پایان خدایا همه آنهایی که قابل هدایت هستند هدایت بفرما و گرنه نیست و نابودشان بگردان.
الهی چگونه می تواند از تو بگریزد کسیکه زندگی او جز به روزی تو بسته نیست ؟ خدایا پست ترین بندگانت آن کسی است که تو او را روزی می دهی ، ولی او غیر تو را می پرستد . خداوندا آن کس که دیدار تو برایش ناگوار است در دنیا برای همیشه عمر نمی کند !
بار خدایا این گدا کیست که هیچ پناهی برای فرار از تو ، جز آستان خودت ندارد ...
دعای اصرار در آستان خداوند ، صحیفه سجادیه
(پیامک۷)
امان از هجر بی پایان مهدی
غروب جمعه و هجران مهدی
امان از زمانی که بیفتد
به روی نامه ام چشمان مهدی
دلش می گیرد و با چشم گریان
بگوید این هم از یاران مهدی
" یا لثارات الحسین"
( پیامک ۶ )
عشق یعنی یک خمینی سادگی
عشق یعنی با علی دلدادگی
عشق یعنی دست تو پرپر شده
عشق یعنی یک علی رهبر شده
عشق یعنی لافتی الا علی
عشق یعنی رهبرم سید علی
( پیامک۵)
آنان که ولایت را در اما خمینی خاتمه یافته تلقی کرده و با توقف در آن امام و نادیده گرفتن ولایت آیت برحق ، سید علی حسینی خامنه ای ، قائل به خلاء و انقطاع در امر ولایت لاینقطع الهی هستند ، آیا شبیه فرقه واقفیه نیستند که بعد از امام هفتم (ع)، حاضر به پذیرش ولایت امام هشتم (ع) نشدند ؟ ! و آیا پیرو سقیفه نشینانی نیستند که بعد ازپیامبر (ص) خطبه غدیریه را به فراموشی سپردند ؟! براستی همه اینان چه شباهت عجیبی به گوساله پرستان دارند که در غیاب موسی (ع) ، ولایت جانشین برحقش هارون را ندیده گرفته و با توقف در ولایت موسی (ع) ، سامری وار ، گوساله پرستی اختیار کردند !!
تکرار تاریخ رمز عبرت آموزی از آن است ، نیست ؟!
(پیامک۴)
« السلام علیک یا علی بن موسی الرضا »


در کوله بار غربتم یک دل / از روزهای واپسین مانده است / رفته ای اما در دل هرچاه / یک سینه آواز حزین مانده است / " رفتیم اگر نامهربان بودیم" / _ رفتند اما مهربان بودند_/ " رفتیم اگر بار گران " آری / بار گرانی برزمین مانده است / زتو برای من چه می ماند ؟ / یک کوله بار از خاطرات سبز / ازمن ولی یک چشم بارانی/تنها همین ، تنها همین مانده است / تقدیم به ناظم ... تنها همین مانده است ...
(پیامک ۳ )